... سکوت را نوازش می دهند ...
... و جای خالی آدم های شب نشین را ...
... با نگاهی معصومانه پر می کنند ...
در بر سکوت شباتگاهان ...
مرا دریاب که من ...
محتاج این سکوت ام ...
در پس ثانیه های بی قرار ...
مرا دریاب که من ...
محتاج اندکی آرامش ام ...
دوستی واژه ی غریبی ست که ...
در تکاپوی زمان گم می شود ...
من به هیاهوی باد ایمان دارم ...
که در گذر زمان با خود می برد ...
خاطرت و نشانه های قدیمم را ...
روزی خواهد رسید که گویی ...
باد زمان کجا برد خاطرات دوست مرا ...
چشمانت را ببند ...
زندگی خاموشیست ...
گوشهایت را بگیر ...
آری همین کافیست ...
زندگی سکوت است ...
شنیدن لازم نیست ...
زبانت را بگیر ...
دنیا جای حرفی نیست ...
زندگی همین است ...
تاریکی و سکوت و خاموشیست ...
من اینگونه زندگی خواهم کرد ...
چرا که زندگی مردنیست ...
میمیرم ...
مرا در تابوتی سیاه بگذارید ...
تا همه بدانند در تاریکی به سر می برده ام ...
دستهایم را از تابوت بیرون بگذارید ...
تا همه بدانند که به آنچه که می خواستم نرسیده ام ...
چشمانم را باز بگذارید ...
تا همه بدانند چشم انتظار از دنیا رفته ام ...
روی قبرم تکه یخی برایم بگذارید ...
تا برایم مثل باران اشک ریزد ...
و روی سنگ قبرم چیزی ننویسید ...
تا همه فراموشم کنند ...

... نذار کسی ببینه گریه هام و ...
... بذار پنهون کنم بغض صدام و ...
... آخه هیچکی نمی خواد که بخونه ...
... از تو نگاه من گلایه هام رو ...
... بگو تا کجا باید برم تا دل آروم بگیره؟! ...
... کی می تونه غم و از من بگیره ؟! ...
... اونی که شیشه ی دل و شکسته ...
... حتی سراغی از من نمی گیره ...
... بخون تو هم صدای منی ، آسمون ...
... دل خسته ام از بازیه این زمون ...
... انگاری که دل تو رم شکستن ...
... بعضت را بشکن ، آره ببار آسمون ...

... از فکر من بگذر ، خیالت تخت باشد ...
... من می تواند بی تو هم خوشبخت باشد ...
... این من که با هر ضربه ای از پا در آمد ...
... تصمیم دارد بعد از این سرسخت باشد ...
... تصمیم دارد با خودش با کم بسازد ...
... تصمیم دارد هم بسوزد هم بسازد ...
... هر چند دشوار است باید پا بگیرم ...
... تا انتقامم را از این دنیا بگیرم ...
... من خسته ام ، دیوانه ام ، آزار کافیست ...
... راهی ندارم پیش رو دیوار کافیست ...
... جز دردها سهمم نبود از با تو بودن ...
... لطفا برو دست از سرم بردار کافیست ...
... لج می کند جسمت بگوید زنده هستی ...
... وقتی برایم مرده ای انکار کافیست ...
... با ساز دنیا گرچه مجبورم برقصم ...
... حرفی ندارم چون برایم دار کافیست ...
... من خسته ام ، دیوانه ام ، دلگیرم از تو ...
... خود را همین امروز پس می گیرم از تو ...
... از فکر من بگذر خیالت تخت باشد ...
... من می تواند بی تو هم خوشبخت باشد ...

... به خدا خسته از آن زخم زبانت شده ام ...
... بی خیال تو و حرف های قشنگت شده ام ...
... اشکم از دیده فرو ریخت و رسوایم کرد ...
... حرف آخر ، تو کجایی ؟ نگرانت شده ام ...
... یاد ما خواه بکن ، خواه نکن ...
... لیکن ای دوست ، تو در کنج دلم جا داری ...

... مدت هاست سکوت کرده ام ...
... پای صحبت دلم ، در چشمانم خیره شو ...
... حرفی اگر مانده ، همین حالا چشمانم را بگو ...
... شاید که فردا ، چشمانم هم فرو روند در سکوت ...

تنها چیزیست که قلب خسته ام ، در مقابل زخم های وارد شده به وجود ساده اش می گوید ...
قلب من هیچگاه سخنی از نارضایتی نگفت ! قلب من گله نکرد و سکوت کرد ...
قلب من ساده بود و در دنیای پر نیرنگ و گناه ، سادگی ، فریب خوردن است ...
قلب من فریب خورد و حالا با این همه مشکلاتی که بر قلبم وارد شده ، فقط آه می گوید ...
و به زندگی ادامه می دهد ...
قلب من آنچه را که بر خودش گذشته باور ندارد ... !!!
اما چرخ روزگار آنگونه که قلبم می خواهد نمی چرخد و باز این قلب من است که محکوم می شود ...

ساده بودم که تو را ساده تصور کردم ... بعد لبخند تو با گریه تبسم کردم
آشنا با همه ی پنجره های شهرم ... چون تو را پشت همین پنجره ها گم کردم
فکر کن لبه ی پرتگاه 2 نفر دارن پرت میشن پایین ...
یکیشون اونیه که دوسش داری ولی اون دوست نداره ...
و یکیشون اونیه که تو رو دوست داره ولی تو دوسش نداری ...
فقط هم یکیشون رو میتونی نجات بدی ...
صادقانه و از ته قلبت بگو ...
و خودتو تو اون موقعیت تصور کن ...
چی کار می کنی ؟! ...

تنهایی من در ظبمت شب بود ...
که این کلمه ی بی جان پر از روح را ساخت ...
شاید هم گریزی بود ...
بر هزاران نهان که بگوید چرا زیستی در سوت و کور خانه ؟! ...
آری ...
حال می دانم سوت و کور یعنی چه !!!!!! ...
یعنی سکوت و تنهایی کنار وخشت یک راز نهان ...

خدایا آن حس زیبایست که در تاریکی صحرا زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را ، یک نفر
مثل نسیم دشت می گوید : کنارت هستم ای تنها ...
